![]() |
![]() |
|
| كاغذپاره هايي براي تنهايي آدمي |
|
نامه اي براي عزيزم.... دلم گرفته ،فكر مي كنم مرگ بهترين داروي اين بغض پايان ناپذير است. ياد ديالوگهاي فيلم "طعم گيلاس"مي افتم وقتي آن پيرمرد بالهجه تركي مي گويد: ((ديگه نمي خواي ماه ومهتاب ببيني نمي خواي طلوع آفتاب ببيني ديگه نمي خواي دستت رو ببري داخل آب چشمه نمي خواي ستاره ها رو ببيني.... من رفتم خودكشي كنم با يه سبد توت برگشتم.... اصلن از اين حرفها بگذريم از مزه يه گيلاس مي خواي بگذري ،من رفيقتم مي گم نگذر....)) مي دانم زندگي سخت است وبودن ونفس كشيدن كنار انسان نماهايي كه تنها درچارچوب غرايزشان زندگي مي كنند. پول وقدرت وامنيت وخورد وخوراك وجنسيت ؛ اين است زندگي اطرافيان ما ومن خوب مي دانم بارسنگين انسان بودن چقدر عظيم است. من هركس را دوست داشته ام او فرسنگها بامن فاصله داشته است وبه هركس نزديك شده ام دلم راشكست. من در اين روزها چقدر خوب حس مي كنم درد عميق تنهايي را وچقدر چشم هايم خيس شده اند وخواسته ام فرياد بكشم اما صدايم درگلو خفه شده است. مي دانم هركس اين واژه ها رابخواند يك جور برداشت مي كند وكاري از دستم ساخته نيست وهيچ كس جز خودم زخم هاي كهنه روح مرا نمي تواند ببيند كه اين روزها دهان باز كرده اند. خيلي وحشتناك است كه هيچ غنچه اي درباغچه خانه ما باز نشده وروي سبزه ها پرشده از برگ هاي زرد هراس آور وهيچ كس حواسش نيست كه پروانه هاي سپيدميان ما پرواز مي كنند وكسي عصرهاي جمعه ترانه گوش نمي دهد وبه عكس مردي زخمي كه كودكاني با كاسه هاي شير درآغوشش هستند نگاه نمي كند. خيلي وحشتناك است كه من در ترسهاي موهوم دوران كودكي ام حبس شده ام ونمي توانم با پاي برهنه روي تپه هاي همين نزديكي گام بردارم.... بيست سال بعد اين ديوار ياسي وحشي است و پيرمردي كه بال هاي پروانه را با شبنم ها پاك مي كند. تفنگ هاي بازي بزرگ مي شوند آنقدر كه هم قد برادرم وصدايشان تا غروب به گوش مي رسد ميان ميدان شهر دختري روسري آبي اش را از گل سرخ پر مي كند. آن روز من اينجا نيستم شايد زير درخت توت بر سرنوشت روشن نيلوفر لبخند مي زنم و دستهايم صورتي هشت ساله رانوازش مي كند سال ها بعد.... !؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:18 توسط حسین ولی زاده |
|
|
در كوچه هاي شهر از ديوارهاي درهم و دودكش هاي خاموش شب ، جوانه مي زند. دروازه ها باز نيست. در انعكاس پنجره اي شهابي رد مي شود سنگ ها وخاك مي جنبند. لوتي ومستي ژنده پوش با كوزه اي دردست رد مي شود آرام آرام گاهي مي خواند: "من از تبار تنديس هاي شكسته ام در آغوش دشتي خاكستري فريادي تنها با چشم هاي وحشي، من فرزند زني ارغواني پوش ام با درفشي چرمين....." لوتيٍ مستٍ ژنده پوش راه مي رفت ومي رفت سكوت پايدار بود شبنم ها جاري، آن سوي دروازه ها در انعكاس پنجره اي، شهابي به زمين مي افتاد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:17 توسط حسین ولی زاده |
|
|
18تير1378 .... زنان ومردان سوزان هنوز دردناك ترين ترانه هايشان را نخوانده اند. سكوت سرشار است سكوت بي تاب از انتظار چه سرشار است. احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:28 توسط حسین ولی زاده |
|
|
ياد چشم هايت كه مي افتم ثانيه ها آه مي كشند، عينك آفتابي ات را بردار بگذار بال هايم خاكستر شوند. با هزار و يك ساعت خاموش در اين تاريك روشن فضا مي ترسم. نگاهم نمي كني... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:13 توسط حسین ولی زاده |
|
|
روسری وحشی ات
بوی سیب داشت ترانه های هزارساله از آسمان بارید.
از تن عریان ات شاخه های سرخ رویید دشت پر شد از اجساد موریانه ها.
شب تنبوری بدست داشت هیچ اسکلتی زیر خاک نمی ماند.
از کوچه رد شدیم سبک بودیم ماه هم عاشق تر بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:15 توسط حسین ولی زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگی یعنی اندیشمند بودن دردمند بودن تلاشگر بودن امیدوار بودن عاشق بودن....
زندگی یعنی خودساخته بودن . |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|